منتخب تفاسیر

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ منتخب تفاسیر خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

‌خلاصه تفسير  سوره نبا در الميزان

 

 

اين سوره متضمن خبر از آمدن يوم الفصل و صفات آن و استدلال بر حقيقت آن، و ترديدناپذيرى آن است.و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده.

" عم يتساءلون" كلمه" عم" مخفف" عن ما- از چه" است، و حرف الف از كلمه" ما" ى استفهاميه حذف شده، و مصدر تساؤل به معناى اين است كه مردمى از يكديگر از مطلبى سؤال كنند، يا بعضى بعد از بعضى ديگر از مطلبى سؤال كنند، هر چند كه مسئول از خود آنان نباشد، در مورد ما نيز يا چنين بوده كه مردمى از يكديگر از مساله معاد مى‏پرسيدند، و يا يكى پس از ديگرى از رسول خدا (ص) مى‏پرسيدند، و چون سياق سوره سياق جواب است و در اين جواب هم جانب تهديد و انذار چربيده، اين نظريه را تاييد مى‏كند كه متسائلان، كفار مكه بودند، همان مشركينى كه منكر نبوت و معاد بودند، نه مؤمنين، و نه كفار و مؤمنين هر دو.

اگر قرآن كريم خبر از آن را به صورت استفهام آورده براى اين است كه به پوچى و حقارت آن اشاره كند، و بفهماند پاسخ اين تساؤل آن قدر روشن است كه اصلا جايى براى اين تساؤل نيست.

" عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ" مراد از" خبر عظيم" خبر بعث و قيامت است، كه قرآن عظيم در سوره‏هاى مكى و مخصوصا در سوره‏هايى كه در اوائل بعثت نازل شده كمال اهتمام را درباره اثبات آن دارد، مؤيد اين معنا سياق آيات اين سوره است كه در آنها جز به مساله قيامت، و صفات يوم الفصل، و استدلال بر حقيت و واقعيت آن پرداخته نشده.

" الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ" مشركين در اصل انكار معاد متفق بودند، اختلافشان تنها در طرز انكار آن بوده، بعضى آن را محال مى‏دانستند و به خاطر محال بودنش منكر بودند، هم چنان كه از سخنى كه قرآن كريم از ايشان حكايت كرده اين معنا استفاده مى‏شود، و آن سخن اين است:" هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى‏ رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ" « سوره سبأ، آيه 7»، بعضى ديگر آن را محال نمى‏دانستند، بلكه تنها به نظرشان بعيد مى‏رسيده، از اين جهت انكارش نموده، به حكايت قرآن مى‏گفتند:" أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ" « سوره مؤمنون، آيه 35 و 36»، بعضى هم نه آن را محال مى‏دانستند، و نه بعيد مى‏شمردند، بلكه انكارشان از اين جهت بود كه در آن شك داشتند، هم چنان كه آيه زير كه مى‏فرمايد:" بَلِ ادَّارَكَ عِلْمُهُمْ فِي الْآخِرَةِ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْها" « سوره نمل، آيه 66»، با وضع آنان تطبيق مى‏كند. بعضى هم يقين بدان داشتند، و ليكن از در عناد منكر آن مى‏شدند كه جمله" بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ" « سوره ملك، آيه 21» حكايت حال ايشان است.

" كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ" اين جمله جلو ايشان را از تساؤل از قيامت مى‏گيرد، تساؤلى كه گفتيم منشا آن مختلف بوده. و معناى آيه اين است كه بايد دست از اين پرس و جوى‏ها بردارند، براى اينكه حقيقت امر به زودى برايشان كشف مى‏شود، و اين خبر- قيامت- واقع مى‏شود، آن وقت آنچه امروز نمى‏دانند خواهند دانست، و در اين تعبير تهديدى هم هست .

" أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً" اين آيه تا يازده آيه بعدش در مقام احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا و تحقق اين خبر عظيم است، و لازمه ثبوت آن صحت جمله قبلى است كه مى‏فرمود:" كَلَّا سَيَعْلَمُونَ" و اينكه به زودى مشاهده مى‏كنند و مى‏دانند.

بيان آن حجت اين است كه عالم محسوس با زمين و آسمانش و شب و روزش و انسانهايش كه نسلا بعد نسل مى‏آيند و مى‏روند، و نظام جارى در سراپايش، و تدبير متقن ودقيقى كه در همه امورش جريان دارد، ممكن نيست صرفا به خاطر بازى و سرگرمى پديد آمده باشد، و هيچ هدف و غرضى در نظر پديد آورنده‏اش نباشد، پس به طور مسلم و بديهى بايد در پى اين نظام متحول و متغير و گردنده، عالمى باشد كه نظام در آن ثابت و باقى باشد، و در آن عالم اثر صلاح و فساد اين عالم، ظهور پيدا كند، صلاحى كه فطرت بشر بدان دعوت مى‏كرد، و فسادى كه از آن نهى مى‏نمود، و ما مى‏بينيم كه اثر صلاح و فساد، كه همانا سعادت متقين و شقاوت مفسدين است در اين عالم محسوس ظاهر نشده، و اين از محالات است كه خداى تعالى در فطرت بشر آن دعوت غريزى را و اين ردع و منع غريزى را به وديعه بسپارد، در حالى كه نه آن دعوت اثرى در خارج داشته باشد و نه آن منع، پس به طور يقين در اين ميان روزى وجود دارد كه در آن روز انسان صالح اثر صلاح خود را، و انسان فاسد اثر فساد خود را مى‏بيند.

و به هر حال اينكه فرمود:" أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً" استفهامى است انكارى، و كلمه" مهاد" به معناى بستر و قرارى است كه در آن تصرف مى‏شود، و بر فرشى كه روى آن مى‏نشينند نيز اطلاق مى‏گردد. و معناى جمله اين است كه مگر ما نبوديم كه زمين را براى شما قرارگاه كرديم، تا بتوانيد در آن قرار گيريد، و در آن تصرف كنيد.

" وَ الْجِبالَ أَوْتاداً" كلمه" أوتاد" جمع وتد است، و" وتد" به معناى ميخ است. و اگر كوه‏ها را ميخ خوانده شايد از اين جهت بوده كه پيدايش عمده كوه‏هايى كه در روى زمين است از عمل آتشفشان‏هاى تحت الارضى است، كه يك نقطه از زمين را مى‏شكافد و مواد مذاب زمينى از آن فوران مى‏كند، و به اطراف آن نقطه مى‏ريزد، و به تدريج اطراف آن نقطه بالا مى‏آيد و مى‏آيد تا به صورت ميخى كه روى زمين كوبيده باشند، در آيد، و باعث سكون و آرامش فوران آتشفشان زير زمين گردد، و اضطراب و نوسان زمين از بين برود.

" وَ خَلَقْناكُمْ أَزْواجاً" يعنى ما شما را جفت جفت از نر و ماده آفريديم، تا سنت ازدواج و تناسل در بينتان جريان يابد، در نتيجه نوع بشر تا روزى كه خدا خواسته باشد باقى بماند.

" وَ جَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً" كلمه" سبات" به معناى راحتى و فراغت است.

بعضى  گفته‏اند: كلمه" سبات" به معناى قطع است، و اگر خواب را قطع خوانده، بدين جهت بوده كه در خواب تصرفات نفس در بدن قطع مى‏شود. اين وجه هم نزديك به همان وجه قبلى است.بعضى  ديگر گفته‏اند:" سبات" به معناى مرگ است.

" وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً" يعنى ما شب را چون لباس ساترى قرار داديم كه با ظلمتش همه چيز و همه ديدنى‏ها را مى‏پوشاند، همانطور كه لباس بدن را مى‏پوشاند، و اين خود سببى است الهى كه مردم را به دست كشيدن از كار و حركت مى‏خواند، و متمايل به سكونت و فراغت و برگشتن به خانه و خانواده مى‏سازد.

" وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً" كلمه عيش- به طورى كه راغب  گفته- به معناى زندگى است، چيزى كه هست كلمه" عيش" مختص به زندگى حيوان است، به اين معنا كه به زندگى خداى تعالى و ملائكه عيش گفته نمى‏شود، ولى حيات خدا و حيات ملائكه گفته مى‏شود.

" وَ بَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً" يعنى بر بالاى سرتان هفت آسمان سخت بنياد، قرار داديم.

" وَ جَعَلْنا سِراجاً وَهَّاجاً" كلمه" وهاج" به معناى چيزى است كه نور و حرارت شديدى داشته باشد، و منظور از" چراغ وهاج" خورشيد است.

" وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجَّاجاً" كلمه" معصرات" به معناى ابرهاى بارنده است. و بعضى  گفته‏اند: به معناى بادهايى است كه ابرها را مى‏فشارد تا ببارد، و كلمه" ثجاج" به معناى ابرى است كه بسيار آب بريزد. و بنا بر اين، بهتر آن است كه كلمه" من" را به معناى باء بگيريم، و معنا چنين شود" ما به وسيله بادهاى فشار آورنده آبى ريزان نازل كرديم".

" لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَباتاً" يعنى اين كار را كرديم تا دانه‏ها و نباتاتى كه مايه قوت آدميان و حيوانات است‏بيرون آوريم.

" وَ جَنَّاتٍ أَلْفافاً" اين جمله عطف است بر كلمه" حبا"، و جنات الفاف به معناى درختان انبوه و در هم فرو رفته است.

" إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً" در مجمع البيان مى‏گويد: كلمه" ميقات" به معناى آخرين لحظه از مدتى است كه براى حدوث امرى از امور معين شده.

از اين آيه شريفه شروع شده است به توصيف آن نبا عظيمى كه خبر از وقوع آن در آينده داده و فرمود:" كَلَّا سَيَعْلَمُونَ" آن گاه براى اثبات مطلب چنين استدلال نمود كه" أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً ...- مگر ما نبوديم كه زمين را بستر و گهواره كرديم ..." و آن را يوم الفصل خواند تا بفهماند در آن روز بين مردم فصل قضا مى‏شود و هر طايفه‏اى بدانچه با عمل خود مستحق آن شده مى‏رسد، پس يوم الفصل، ميقات و آخرين روزى است كه براى فصل قضا معين شده بود و تعبير به لفظ" كان" كه مخصوص رساندن ثبوت است مى‏فهماند يوم الفصل از سابق ثابت و در علم خدا معين شده بود حجت قبلى هم بدان ناطق است و به همين جهت جمله را با كلمه" ان" مؤكد كرد.

و معناى جمله اين است كه: محققا يوم الفصل كه خبرش خبر عظيمى است در علم خدا معين شده بود و روزى كه خدا آسمانها و زمين را مى‏آفريد و نظام جارى در آن را بر آن حاكم مى‏كرد از همان روز براى نظام مادى جهان مدتى معين كرد كه با به سر رسيدن آن مدت عمر عالم ماده هم تمام مى‏شود چون خداى تعالى مى‏دانست كه اين نشاه جز با انتهايش به يوم الفصل تمام نمى‏شود، چون خودش نشاه دنيا را آفريده بود مى‏دانست كه اگر آن را بخواهد بيافريند لازمه‏اش اين است كه نشاه قيامت را هم به پا كند.

" يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً" كلمه" افواج" جمع فوج‏است كه- به گفته راغب- به معناى جمعيتى است كه به سرعت از پيش روى ما بگذرند.

" وَ فُتِحَتِ السَّماءُ فَكانَتْ أَبْواباً" و وقتى درب‏هاى آسمان باز شد قهرا عالم انسانى به عالم فرشتگان متصل مى‏شود.

" وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً" كلمه" سراب" به معناى آب موهوم است كه در بيابان از دور برق مى‏زند و انسان خيال مى‏كند آنجا آب است، و هر امر بى‏حقيقت را كه به نظر حقيقت برسد نيز به عنوان استعاره سراب مى‏گويند، و شايد مراد از سراب در آيه به معناى دوم باشد.

" إِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً" راغب در مفردات گفته: كلمه" رصد" به معناى آماده شدن براى مراقبت است،- تا آنجا كه مى‏گويد- و" مرصد" به معناى آن محلى است كه براى مراقبت در آنجا قرار بگيرى، مرصاد تنها به آن محلى كه براى اين كار آماده شده اطلاق مى‏شود، و اين كلمه نيز در قرآن آمده مى‏فرمايد:" إِنَّ جَهَنَّمَ كانَتْ مِرْصاداً"، و اين آيه اين نكته را مى‏فهماند كه جهنم محل عبور همه مردم است، و از همين باب است آيه زير كه مى‏فرمايد" وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها- هيچ كس از شما نيست مگر آنكه به جهنم وارد خواهد شد".

" لِلطَّاغِينَ مَآباً" طاغيان كسانى هستند كه متصف به طغيان باشند، و خروج از حد، كار هميشگى آنان باشد، و كلمه" ماب" اسم مكان از ماده" أوب" است، كه به معناى رجوع است، و اگر جهنم را محل برگشت طاغيان خوانده، به اين عنايت بوده كه خود طاغيان در همان دنيا، جهنم را ماواى خود كردند، پس صحيح است بگوييم به جهنم بر مى‏گردند.

" لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً" كلمه" أحقاب" به معناى زمانهاى بسيار و روزگاران طولانى است كه آغاز و انجام آن مشخص نباشد.

" لا يَذُوقُونَ فِيها بَرْداً وَ لا شَراباً" در اين آيه بين" برد" و" شراب" مقابله افتاده، و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از برد مطلق هر چيز غير نوشيدنى باشد، كه آدمى با آن خنك شود، نظير سايه‏اى كه بتوانند در آن استراحت كنند، پس مراد از چشيدن خنكى مطلق دسترسى و تماس با خنكى است، نه خصوص چشيدنيهاى آن.

" إِلَّا حَمِيماً وَ غَسَّاقاً" كلمه" حميم" به معناى آب بسيار داغ است، و كلمه" غساق" به معناى چرك و خون اهل دوزخ است.

" جَزاءً وِفاقاً " كلمه" وفاقا" مصدرى است به معناى اسم فاعل. و معناى آيه اين است كه ايشان جزا داده مى‏شوند جزايى موافق با اعمالى كه كردند.

" إِنَّهُمْ كانُوا لا يَرْجُونَ حِساباً وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا كِذَّاباً"- كلمه" كذابا" مفعول مطلق است، براى" كذبوا"، در نتيجه معناى آيه" و كذبوا بآياتنا تكذيبا عجيبا" مى‏شود، يعنى‏

كفار اميد حسابى ندارند، و آيات ما را به طور عجيب تكذيب مى‏كنند، چون بر تكذيب خود اصرار مى‏ورزند.

" وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ كِتاباً"- يعنى هر چيزى را- كه اعمال شما هم از آن جمله است- ضبط كرده و در كتابى جليل القدر بيان نموده‏ايم.

" فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلَّا عَذاباً" فاى تفريع كه در آغاز اين آيه آمده، آن را نتيجه مطلب قبل كرده، كه عذاب كفار را تفصيل مى‏داد، و مى‏خواهد ايشان را از اين اميد مايوس كند كه روزى از شقاوت نجات يافته به راحتى برسندو مراد از جمله" فَلَنْ نَزِيدَكُمْ إِلَّا عَذاباً"، اين است كه آنچه مى‏چشيد عذابى است بعد از عذابى كه قبلا چشيده بوديد، پس آن عذاب، عذابى است بعد از عذاب، و عذابى است روى عذاب، و هم چنان عذابها دو چندان مى‏شود ، و اين آيه خالى از اين ظهور نيست كه مراد از جمله" لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً" خلود در آتش است، و اينكه عذاب از شما قطع نخواهد شد.

"  إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا حَدَائِقَ وَأَعْنَابًا وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا " كلمه" فوزبه معناى ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است، پس در اين كلمه هم معناى ظفر يافتن به خير هست و هم معناى نجات و خلاصى از شر، و كلمه" مفاز" مصدر ميمى و يا اسم مكان از فوز است، و در آيه شريفه هر دو احتمال راه دارد.

و در جمله" حَدائِقَ وَ أَعْناباً" كلمه" حدائق" جمع حديقه است، و حديقه به معناى بوستان داراى ديوار است، و كلمه" أعناب" جمع عنب است، كه نام ميوه درخت مو است، و چه بسا به خود درخت هم عنب گفته مى‏شود.

و كلمه" كواعب" جمع كاعب است كه به معناى دختر نورسى است كه پستانهايش رو به رشد نهاده، و دائره‏اى تشكيل داده، و كمى از اطرافش بلندتر شده. و" اتراب" جمع ترب است، كه به معناى مثل است، و" كواعب اتراب" به معناى دخترانى هم سن و سال و شبيه به هم هستند.

" وَ كَأْساً دِهاقاً"- يعنى و قدحهايى پر از شراب، پس كلمه" دهاق" مصدرى است كه معناى اسم فاعل را مى‏دهد.

" لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا كِذَّاباً" يعنى در بهشت سخن لغو نمى‏شنوند، سخنى كه‏هيچ اثر مطلوب بر آن مترتب نمى‏شود، و نيز يكديگر را در آنچه مى‏گويند تكذيب نمى‏كنند، پس سخنان بهشتيان هر چه هست حق است و اثر مطلوب دارد، و صادق و مطابق با واقع است.

" جَزاءً مِنْ رَبِّكَ عَطاءً حِساباً" يعنى رفتارى كه با متقين مى‏شود هر چه باشد در حالى است كه جزايى حساب شده، و عطيه‏اى از ناحيه پروردگار تو است، پس كلمه" جزاء" و همچنين كلمه" عطاء" حال است، و كلمه" حسابا" مصدرى است به معناى اسم مفعول، و صفت است براى عطاء، احتمال هم دارد كه كلمه" عطاء" تميز و يا مفعول مطلق باشد.

بعضى «1» گفته‏اند: در اين آيات جزاى متقين را به" رب" نسبت داده، و" رب" را به ضمير راجع به رسول خدا (ص) اضافه كرده، تا به اين وسيله از آن جناب احترامى به عمل آورده باشد، ولى در جزاى طاغيان اين كار را نكرد و آن را به" رب" نسبت نداد و نفرمود:" جزاء وفاقا من ربك" تا بفهماند خداى تعالى منزه از رساندن شر است، هر شرى كه باشد به دست خود طاغيان درست مى‏شود.

" رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا الرَّحْمنِ" اين آيه كلمه" ربك" را كه در آيه قبل بود تفسير و بيان مى‏كند، مى‏خواهد بفهماند ربوبيت خداى تعالى عمومى است و همه چيز را شامل است.

و توصيف رب به صفت رحمان- با در نظر گرفتن اينكه اين كلمه صيغه مبالغه‏است-، اشاره دارد به سعه رحمت او، و اينكه رحمت خدا نشانه ربوبيت او است، ممكن نيست موجودى از آن محروم باشد، هم چنان كه ممكن نيست موجودى از تحت ربوبيت او خارج باشد، مگر آنكه مربوبى از مربوبهاى او خودش به سوء اختيارش رحمت او را نپذيرد، كه اين شقاوت و بدبختى خود ايشان است، مانند طاغيان كه مربوب خدا هستند، ولى رحمت او را نپذيرفته از زى عبوديتش خارج شدند.

" لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ قالَ صَواباً" از اينكه اول اين آيه دنبال آيه" رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا الرَّحْمنِ" واقع شده، كه از ربوبيت و رحمانيت خدا خبر مى‏دهد، و شان ربوبيت تدبير و شان رحمانيت بسط رحمت است، معلوم مى‏شود منظور از خطاب در جمله" از ناحيه او مالك خطابى نيستند" بگو مگو و اعتراض به خداى تعالى در باره بعضى از رفتارهاى اوست.

ليكن از نظر وقوع ذيل آن كه مى‏فرمايد:" يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا" بعد از جمله" لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً" كه از ظاهرش بر مى‏آيد اين مالك نبودنشان مختص به يوم الفصل است، و نيز از نظر وقوع آن جمله در سياق تفصيل جزاى الهى طاغيان و متقين، بر مى‏آيد كه مراد اين است كه ايشان مالكيت و اذن آن را ندارند كه خدا را در حكمى كه مى‏راند و رفتارى كه معمول مى‏دارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند، و يا دست به شفاعت بزنند.

و مراد از" روح" مخلوقى امرى است كه آيه" قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي" «5» به آن اشاره دارد.

و كلمه" صفا" حالى است از روح و ملائكه، و اين كلمه مصدرى است كه اسم فاعل از آن اراده شده، و حالت صافين را مى‏رساند، و چه بسا از مقابله‏اى كه ميان روح و ملائكه انداخته استفاده شود كه روح به تنهايى يك صف را، و ملائكه همگى يك صف را تشكيل مى‏دهند.

و جمله" لا يَتَكَلَّمُونَ" بيانى است براى جمله" لا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطاباً" و ضمير فاعل در آن به همه اهل محشر بر مى‏گردد، چه روح، چه ملائكه، چه انس، و چه جن، و سياق بر اين معنا شاهد است.

و جمله" إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ" مى‏خواهد بيان كند چه كسانى در آن روز با اذن خدا سخن مى‏گويند.

" وَ قالَ صَواباً" يعنى" قال قولا صوابا"، تنها كسانى حق سخن گفتن دارند كه خدا اذنشان داده باشد و سخنى صواب بگويند.

" ذلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ" كلمه" ذلك" اشاره است به" يوم الفصل" كه در اين سوره ذكر شد.و اگر اشاره را با لفظ" ذلك" آورد كه مخصوص اشاره به دور است، براى اين بوده كه به عظمت مساله .

" فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى‏ رَبِّهِ مَآباً" يعنى هر كس بخواهد مى‏تواند به سوى پروردگار خود مرجعى بگيرد، كه به وسيله آن به ثواب متقين برسد، و از عذاب طاغيان نجات يابد.

" إِنَّا أَنْذَرْناكُمْ عَذاباً قَرِيباً "مراد از اين" عذاب" عذاب آخرت است، و نزديك بودن آن به اعتبار حق بودن، و بدون شك، حق بودن، وقوع آن است چون هر چه آمدنى باشد نزديك است.علاوه بر اين، وقتى قيامت عبارت باشد از تجسم اعمال آدمى، و جزا ديدن انسان در برابر اعمال، اين اعمال همواره با آدمى هست، و از هر چيز ديگرى به انسان نزديك‏تر است.

" يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ" يعنى روزى كه انسان منتظر ديدن جزاى اعمالى است كه در زندگى دنيا انجام داده، و از پيش فرستاده است.

" وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً"- يعنى كافر در آن روز از شدت آن روز آرزومى‏كند اى كاش خاكى بود فاقد شعور و اراده، و در نتيجه آنچه كرده نكرده بود، و جزا داده نمى‏شد.

 

بحث روايتى

در بعضى از روايات آمده كه منظور از" نبا عظيم" على (ع) است. ولى اين از باب بطن قرآن است، نه تفسير لفظ آيه .

و درتفسير قمى در معناى آيه" لابِثِينَ فِيها أَحْقاباً" فرموده احقاب به معناى سالها، و" حقب" به معناى يك سال است، و يك سال، سيصد و شصت روز است، و يك روز قيامت برابر هزار سال از سالهاى دنيا است كه شما مى‏شماريد .

و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم، و ابو الشيخ (در كتاب العظمة) و ابن مردويه، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت رسول خدا (ص) فرمود:

روح، لشكرى است از لشكريان خدا، كه از ملائكه نيستند، و داراى سر و دست و پايند، آن گاه اين آيه را خواندند" يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا" و سپس فرمود: اينها لشكريانى، و اينها لشكريانى ديگر هستند .

مؤلف: اين روايت در ذيل آيات كه مشتمل بر مساله روح است، از ائمه اهل بيت (ع) نقل شد، و در آن آمده بود كه روح خلقى است از جبرئيل و ميكائيل عظيم‏تر، و ما اين روايت را كه از على (ع) هم نقل شده بود آورديم، و در آن آمده بود كه روح غير ملائكه است، و استدلال شده بود به آيه شريفه" يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلى‏ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ..." .

و در اصول كافى به سند خود از محمد بن فضيل از ابى الحسن ماضى (ع)روايت كرده كه گفت: از آن جناب از آيه" يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِكَةُ صَفًّا لا يَتَكَلَّمُونَ ..."پرسيدم، فرمود به خدا سوگند ماييم آنهايى كه در قيامت اذن دارند و صواب مى‏گويند.پرسيدم: وقتى به سخن آييد چه مى‏گوييد؟ فرمود: پروردگار خود را ثنا گفته و بر پيامبران درود مى‏فرستيم، و براى شيعيان خود شفاعت مى‏كنيم، و پروردگار ما شفاعت ما را رد نمى‏كند (تا آخر حديث) .

[ چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ] [ 15:17 ] [ ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه